1از تهی سرشار جویبار لحظه ها جاری است
2 هرگز وجود حاضر غایب شنیده ای من در میان جمع و دلم جای دیگریست
3دوستان و دشمنان را می شناسم من زندگی را دوست میدارم مرگ را دشمن
4چه دیر عهد بسته ای چه زود هم گسسته ای تو رفته ای ز رفتنت دل مرا شکسته ای
5 مثل عشق پیدایی و پنهان ندیدم همچو تو پیدا و پنهان
6نه شاخش خشک گرددروز سرما نه برگش زرد گردد روز گرما
7تو را گم می کنم هر روز و پیدا می کنم هر شب بدینسان خواب هارا با تو زیبا می کنم هر شب
8بود اما در میان ما نبود مهربان و ساده و زیبا نبود
9عادت او نیست خشم و دشمنی نام او نور و نشانش روشنی
10یکی را به سر برنهد تاج بخت یکی را به خاک اندر آرد ز تخت