سلام سونیا جان یه داستان خواسته بودی من برات آماده کردم ببین به دردت میخوره
موضوع =گلی و خانه ی مادر بزرگ
هر هفته پدر و مادر گلی به دیدن مادربزرگ می رفتند
گلی هیچ وقت دوست نداشت به خانهی مادربزرگ برود چون پشت خانهی مادربزرگ قبرستان بود گلی همیشه وحشت میکرد ولی این بار مادرش گفت تو هم بیا و مادر بزرگت را ببین گلی با ترس و لرز قبول کرد همین که از ماشین پیاده شد
چشمش به پروانه ای افتاد و او را دنبال کرد ناگهان دید آن پروانه آن را به وسط قبرستان کشانده ناگهان جنی کنار گلی ایستاد گلی همین که خو
عالیه معرکه میدی دختر با سلیقه ای هستی عزیزم برای انشاء اگه دوست داری به کلاس انشا من شرکت کن داخل برنامه پرسان هست اینو یادت باشه تو هرچی دوست داری میتونی باشی قشنگم معرکه یادت نره