از موسيقي مهر و محبتش، آرزوي عاشق ماندن معشوقاتش، دنياي بي دغدغه اي كه مي سازد، راستي مهر و مروتش، هفت آسمان به سجده اش برآمده اند و خورشيد و ماه از پي هم مي روند تا دستبوس آغوش پرمهرش شوند. غنچه شكوفا مي شود تا لحظه اي عطرش را به خود بگيرد؛ ستاره مي درخشد تا دمي افق چشمانش را به سوي خود بكشد. باران فرو مي ريزد تا قطرات اشكش را در خود گم كند. آري دنيا برايش آفريده شد تا بيافريند زيبايي هايش را. تا اگر قابل بداند خاك زير پايش شوند، تا لحظه اي از لطفش را جبران كنند. اما نمي شود، او آن قدر بزرگ و با عظمت است كه اگر هفت آسمان هم جمع شوند، نمي توانند به بلنداي نامي به اسم «مادر» شوند.
بفرما