بهار مثل یک نفس تازه از راه میرسد؛ بوی زمینِ گرمشده، شکوفههای ریز و درخشان، و نور نرمِ ظهر که روی برگها مینشیند. انگار طبیعت دوباره یادش میافتد چطور باید “شروع” کرد.
در این فصل، رنگها زندهتر میشوند: سبزیِ جوانِ چمن، صورتیِ لطیفِ شکوفهها و آبیِ آسمانی که گاهی با نسیم تندتر هم میشود. دل آدم هم بیصدا قدم میزند و گوشههای خستهی فکر را میتکاند.
بارانِ بهاری میآید و همهچیز را شفافتر میکند؛ هم خیابان و هم دل. بعدش، همان آفتاب کوتاهمدت که از پشت ابر میزند، طوری میدرخشد که آدم حس میکند دوباره امید، بیدلیل نیست.
بهار که میرسد، حتی سکوت هم معنی پیدا میکند؛ صدای پرندهها مثل یک موسیقی سبک به زندگی اضافه میشود و زمان، آرامتر از قبل میگذرد. شاید راز زیباییاش همین باشد: شروعِ دوباره، با مهربانی.