راجب دختر شجاع و زیبایی به اسم گرد آفریده که دختر فرمانروای دژ بود وقتی سهراب میاد دنبال باباش باید این دژ فتح میکرده که بتونه ازش گذر کنه سهراب با همه لشکر اون دژ میجنگه و پیروز میشه وقتی گرد آفرید میفهمه که باباش اسیر سهراب شده میره به جنگ با سهراب بعد باهم میجنگن و گرد آفرید هم شکست میخوره و کلاهخودش میوفته وقتی سهراب میبینتش که زنه عاشقش میشه و بهش گفتش که تو دیگه در بند منی و فلان بعد گرد آفرید گولش میزنه کلی ازش تعریف میکنه میگه هردو طرف جنگ دارن میبینن که تو با یه زن جنگیدی و اونا پشتت غیبت میکنن و عیب جویی میکنن الان همه دژ مال توعه بیا بریم به دژ گرد آفرید سوار اسب میشه و میره به سمت دژ سهراب هم پشت سرش میره که باهم برن تو دژ ولی تا گرد آفرید میره تو دژ در رو به روی سهراب میبنده و میره بالا دیوار دژ و به سهراب میگه برو و خودت رو خسته نکن بیخیال شو چون با وجود زور و بازی باز هم موفق نخواهی شد