سلام
مربوط به خان سوم هستش که وقتی رستم به خواب میره اژدها از راه میرسد و از دیدن رستم و اسبش عصبانی میشود رخش یعنی اسب رستم تلاش میکند تا با ضربه سم خود روی زمین رستم را بیدار کند تا از وجود اژدها با خبر شود اما هر بار که رستم چشم هایش را باز میکرد اژدها پنهان میشد رستم هم عصبانی میشد از اینکه اسبش او را بیدار میکرد رستم دوباره میخوابد و اژدها ظاهر میشود اینبار رخش خسته میشود و هیچ راهی جز بیدار کردن رستم ندارد: خروشید و جوشید و برکند خاک زسمش زمین شد همه چاک چاک
رستم بیدار میشود و اینبار اژدها رو میبیند و به کمک رخش با اژدها مبارزه میکند و اژدها را میکشد: بزد تيغ و بنداخت از بر سرش فرو ریخت چون رود خون از برش
معرکه یادت نره😉
موفق و پیروز باشید 🌷