خلاصه داستان درس هشتم فارسی پنجم:تخت جمشید با عظمت و شکوه خیره کننده اش مرکز فرمانروایی این سرزمین پهناور بود.اسکندر که مردی شهرت طلب و جنگجو بود،از سرزمین مقدونیه با لشکری انبوه به سوی کشور ما هجوم آورد.در این هنگام یکی از اسیران جنگی که در سرزمین بیگانه گرفتار شده بود به اسکندر پیغام داد که من پیش از این هم به این سرزمین آمده ام و از اوضای این نواحی آگاهی دارم و راهی می شناسم که سپاه تو را به بالای کوه می رساند.اسکندر که تا آن زمان هیچ جا مانعی این گونه در برابر سپاه عظیم خود ندیده بود غرق اند
تخت جمشید مرکز فرمان روایی این سرزمین بود اسکند که مردی جنگ جو بود از سوی غرب به ایران هجوم اورد سرزمین اسکند مقدونیه بود .بعد یکی از از اسیران جنگی به اسکندر گفت که راه رسیدن به بالای کوه را میداند واسکند با این مانع بسیار غمگین شد