به نام خدا
موضوع انشا من در جزیره ای گم شده ام
من در یک جزیره ی دور افتاده گم شده ام قایقی نیز ندارم که بتوانم برگردم . در اینجا هوا بسیار سرد است . و چیزی زیادی نیز برای خوردن پیدا نمی شود
من بدون آب و غذا ۲ شب و روز در اینجا گیر کرده بودم. در شب اول سعی کردم آتشی روشن کرده و خود را گرم کنم . در اینجا نه خانه ایی وجود داشت که بخواهم به داخلش بروم نه مغازه ایی . پس با کاموا های کمی که در کشتی ام مانده بود لباسی دوختم تا اگر آتش نیز خاموش شد از سرما یخ نزنم . صبح روز بعد برای خوردن صبحانه کمی نان داشتم که من را سیر می کرد . سپس رفتم تا شاید توانستم قایقی درست کرده و از این وضعیت خلاص بشوم چون زمستان بود چوب های درخت جزیره خشک بودند . به نظر من همین چوب ها نیز غنیمت بود. قایقی ساختم و تصمیم گرفتم که صبح روز بعد حرکت کنم . کمی چوب و برگ خشک برداشتم و با تکه نانی که داشتم ذخیره کردم . سوار قایقم شدم خوشحال بودم که از آن جزیره ی متروک خلاص شدم . به راه افتادم تابالاخره به مقصد رسیدم .
پایان
معرکه یادت نره