آرین امینی

فارسی ششم.

انشادرمورد من درجزیره ای گم شده ام

جواب ها

ترنم کرمی

فارسی ششم

به نام خدا موضوع انشا من در جزیره ای گم شده ام من در یک جزیره ی دور افتاده گم شده ام قایقی نیز ندارم که بتوانم برگردم . در اینجا هوا بسیار سرد است . و چیزی زیادی نیز برای خوردن پیدا نمی شود من بدون آب و غذا ۲ شب و روز در اینجا گیر کرده بودم. در شب اول سعی کردم آتشی روشن کرده و خود را گرم کنم . در اینجا نه خانه ایی وجود داشت که بخواهم به داخلش بروم نه مغازه ایی . پس با کاموا های کمی که در کشتی ام مانده بود لباسی دوختم تا اگر آتش نیز خاموش شد از سرما یخ نزنم . صبح روز بعد برای خوردن صبحانه کمی نان داشتم که من را سیر می کرد . سپس رفتم تا شاید توانستم قایقی درست کرده و از این وضعیت خلاص بشوم چون زمستان بود چوب های درخت جزیره خشک بودند . به نظر من همین چوب ها نیز غنیمت بود. قایقی ساختم و تصمیم گرفتم که صبح روز بعد حرکت کنم . کمی چوب و برگ خشک برداشتم و با تکه نانی که داشتم ذخیره کردم . سوار قایقم شدم خوشحال بودم که از آن جزیره ی متروک خلاص شدم . به راه افتادم تابالاخره به مقصد رسیدم . پایان معرکه یادت نره
سلام عزیزم ✨🫂 وقتت به خیر و شادی 💖🍭 من در جزیره‌ای گم شده‌ام؛ جزیره‌ای که اسمش روی هیچ نقشه‌ای نیست و انگار فقط برای من ساخته شده است. صبح‌ها با صدای موج‌هایی بیدار می‌شوم که آرام به ساحل می‌خورند، انگار می‌خواهند چیزی را در گوشم زمزمه کنند. شن‌ها زیر پایم گرم‌اند و خورشید، مثل مادری مهربان، شانه‌هایم را نوازش می‌کند. درختان نخل اینجا با من حرف می‌زنند. وقتی باد لابه‌لای برگ‌هایشان می‌پیچد، حس می‌کنم داستان‌های قدیمی از مسافران گمشده را تعریف می‌کنند؛ از کسانی که اول ترسیدند، اما بعد فهمیدند گم شدن همیشه هم بد نیست. گاهی روی صخره‌ای می‌نشینم و به افق خیره می‌شوم. دریا بی‌انتهاست، درست مثل فکرهای من. شب‌ها، آسمان جزیره پر از ستاره است؛ آن‌قدر نزدیک که دلم می‌خواهد دستم را دراز کنم و یکی‌شان را بردارم و توی جیبم بگذارم، برای روزهایی که دوباره به شلوغی شهر برمی‌گردم. آتش کوچکی روشن می‌کنم و سایه‌ام روی شن‌ها می‌رقصد؛ انگار خودم تنها تماشاگر نمایش زندگی‌ام هستم. من در این جزیره تنها هستم، اما احساس تنهایی نمی‌کنم. اینجا یاد گرفته‌ام به صدای قلبم گوش بدهم، با خودم دوست شوم و بفهمم گاهی باید گم شد تا راه واقعی را پیدا کرد. شاید روزی ستاره ای دست مرا بگیرد. شاید روزی قایقی از دور پیدا شود. اما تا آن روز، این جزیره خانه‌ی من است؛ جایی که سکوتش پر از معناست. بفرمایید 💕

سوالات مشابه