سلام عزیز جان
در کناری، سنگی خفته بود؛ عظیم و خاکستری، عمری در سکون زیسته. نه جمالی داشت و نه جذبهای، صرفاً صخرهای بود بیجان. روزها گذر میکردند، آفتاب میتابید، باران میبارید، بادها میوزیدند، اما او، همچنان بیحرکت، در جای خود استوار بود.
اندکی آنسوتر، چشمهای کوچک، با ترنم جوشیدن آغاز کرده بود. آبی زلال و گوارا، از دل زمین میآمد و راهی برای خود میگشود. چشمه، جانِ آن سرزمین بود؛ مأوای پرندگان تشنه و پناهگاه حیوانات خسته.
سنگ، غرق در تماشا، به چشمه مینگریست. درکش از آن همه پویایی و جنبش، عاجز بود. روزی، لب به سخن گشود و از چشمه پرسید: «آیا این همه راه، تو را خسته نمیکند؟»
چشمه، با لحنی دلنشین پاسخ داد: «هرگز! اتفاقاً، در این رفتن، زندگی را حس میکنم. جاری بودنم، زیباییبخش است. اگر تو نیز اندکی تکان میخوردی، شاید احوالت دگرگون میشد.»
سنگ، با اندوهی در صدا، گفت: «من را توانِ حرکت نیست. من یک سنگم و سرنوشتم، سکون است.»
چشمه، با امیدی در کلام، گفت: «شاید روزی، اتفاقی رخ دهد و تو نیز، تغییر را تجربه کنی.»
روزها از پی هم میگذشتند تا آنکه، بارانی سیلآسا باریدن گرفت. سیل، سنگ را با خود برد؛ در مسیری پر فراز و نشیب، به این سو و آن سو پرتاب شد و با خاک و خاشاک، درآمیخت.
هنگامی که سیل فروکش کرد، سنگ، دیگر آن سنگ سابق نبود. اندکی کوچکتر، اندکی صیقلیتر و اندکی خیستر شده بود.
چشم گشود و اطراف را نگریست. چشمه را دید؛ همچنان با آرامش، به جاری بودن ادامه میداد. لبخندی بر لبان سنگ نقش بست. دریافت که چشمه، حقیقت را دریافته بود. اندکی تغییر، بیفایده نیست.