مدت ها بود که اویس بوی خوشی را از سمت مدینه احساس می کرد
او روزی تصمیم گرفت به دنبال این بو برود
چون مادری پیر داشت مادرش فقط ۲ روز به او فرصت داد
او با هر سختی خودش را به مدینه رساند اما صاحب بو را نیافت
از دیگران پرسید و فهمید صاحب بو پیامبر (ص) است
پیامبر به سفری طولانی رفته بود
او چون فرصتش تمام شده بود بازگشت
پیامبر بعد از رسیدن از سفر پرسید آن بوی خوشی که از یمن می شنیدم همین جاست
مردم برایش ماجرا را تعریف کردند
پیامبر شالی برای اویس فرستاد و دیگر اویس پیامبر را ندید
فکر کنم دیگه خلاصه نیس زیاد هههه (؟-؟)