صبح آن روز، هوا خیلی خوب بود. آفتاب از پنجره کلاس به داخل میتابید و حس خوبی داشت. معلم در حالی که برگههای امتحان را به دست گرفته بود، وارد کلاس شد.
دلم داشت از هیجان میزد. هفته قبل، با دقت و حواس جمعی تمام سوالات امتحان را جواب داده بودم. دستم را روی قلبم گذاشته بودم و صبر میکردم.
وقتی اسمم را صدا زد و برگه را گرفتم، اول جرات نکردم به نمره نگاه کنم. یک نفس عمیق کشیدم و چشمهایم را روی برگه باز کردم. نمره بیست! نمیتوانستم باور کنم.
آن لحظه، خوشحالی تمام وجودم را گرفت. معلم با لبخند به من نگاه کرد. دوستانم برایم دست زدند. احساس غرور و رضایت میکردم، چون نتیجه زحمت خودم را دیده بودم.
تمام طول راه خانه، در فکر بودم که چطور این خبر خوب را به پدر و مادرم بدهم. وقتی به خانه رسیدم و نمرهام را نشان دادم، چشمانشان از خوشحالی برق زد. مادرم مرق بوسید و پدرم گفت: “آفرین، میدانستم که تو میتوانی.”