خلاصه ی فردوسی فرزند ایران
داستان در مورد این بود که سام و همسرش صاحب فرزندی میشن که چهرش شبیه خورشید درخشان و زیبا ولی موهاش پیران سفید بود.تا اون زمان کسی بچه ی مو سفید ندیده بود. سام و خاندانش برای اینکه مورد سر زنش نباشن دستور داد که او را از جلوی چشم دیگران دور و یه دامنه ی کوه البرز ببرن و اونجا بذارنش و سیمرغی در حال پیدا کردن غذا برای بچه هاش اون رو میبینه و برش میداره و بزرگش میکنه و بعد از سال ها سام پدرش خواب میبینه که پسرش نیرومند شده وقتی سام بلند شد دستور داد که در دامنه ی کوه البرز پیداش کنن وقتی سیمرغ دید رفت به سام گفت بهتره که بری پیش پدرت در ابتدا دستان اندوهگین شد و قبول نکرد ولی سیمرغ او را برداشت و به نزد پدرش سام برد و وقتی سام جوانی را دید نیرومند که موهای سپیدش تا کمرش آویخته شده بود از دیدن اوشاد شد و اسم او را زال (زال به معنی پیرزن سپید موی) گذاشت و بعد ها زال نیز دارای فرزند پسر به نام رستم شد (که اورا رستم دستان صدا می کردند