بفرما تاج یادت نره
زبان، گوهری کوچک در صندوقچهی دهان است؛ نهری که میتواند چون آبِ حیات، گلهایِ مهربانی و دوستی را در دشتِ روابطِ انسانی آبیاری کند یا همچون سیلی بنیانکن، سرسبزترین بوستانهایِ اعتماد و آرامش را به بادِ فنا بسپارد.
در حقیقت، کلامِ ما بازتابِ درونِ ماست. هر واژه همچون بذری است که در زمینِ گوشِ شنوندگان کاشته میشود؛ اگر این بذر از سرِ تأمل و خرد برآمده باشد، «سرسبزیِ» درکِ متقابل و صلح را به بار میآورد، اما اگر از خشم و بیملاحظگی ریشه گرفته باشد، تندبادی میشود که تمامِ داشتههایِ معنوی و پیوندهایِ انسانی را پرپر میکند.
زبانِ سرخ، به مثابهی شمشیرِ دولبهای است که میتواند حق را هویدا کند یا به دستِ خود، ریشهی آرامشمان را بزند. «بر باد رفتنِ سرسبزی» در این حکایت، هشدارِ تلخی است از نابودیِ آنچه با سالها صداقت و متانت ساختهایم. پس بیاییم واژگانمان را پیش از رها کردن در فضایِ بیکران، در ترازویِ اندیشه وزن کنیم؛ چرا که تنها با کلامِ سنجیده است که میتوانیم باغِ زندگیمان را از گزندِ بادهایِ تندِ بیاندیشگی مصون نگاه داریم.