روزی روزگاری یک مرد داشت با چند تکه چوب یک چرخ خیاطی میساخت.پسرش که همیشه دوست داشت یک فوتبالیست ماهر شود هر روز با دوست خود به زمین فوتبال میرفت و بازی میکرد.یک روز که پسرک با دوستش مشغول بازی کردن بود ناگهان تلفن یک مرد دیگر که از کنار زمین فوتبال رد می شد به سر پسرک خورد و چند مژه از چشم پسرک افتاد.
بقیه شو نمیدونم..!