یک روز که امتحان ریاضی داشتیم معلم سر جلسه بود و گفت هر کس تقلب بکنه من هم که نبینم خدای من میبینه بعد برگه ها را پخش کرد و گفت من بیرون کلاس هستم علی گیج و مات به سوالات نگاه میکرد که یکی از بچه وقتی دید که او هیچی بلد نیست برگه اش را کج گرفت تا بنویسد و او خوشحال شد و شروع کرد به نوشتن خیلی تند تند مینوشت که ناگهان معلم را بالای سر خود دید و معلم برگه ی او را پاره کرد و از کلاس بیرون انداخت