🌙 داستانِ پسختامی برای تفکر
پایان داستان:
در پایان، بچهها فهمیدند که جوابِ سؤال از همان اول جلوی چشمشان بوده، اما چون عجله داشتند، ندیده بودند.
اما قصه از کجا شروع شد؟
صبحِ یک روز بارانی، معلم روی تخته فقط یک نقطه گذاشت.
هیچ توضیحی نداد. فقط گفت:
«این نقطه، یک سؤال است. هرکس میتواند معنای خودش را پیدا کند.»
بچهها شروع کردند به حدس زدن:
یکی گفت خورشید است، یکی گفت چشمِ پرنده، یکی گفت دانهٔ گندم.
هرکس چیزی میگفت، اما هیچکس از خودش نپرسید:
«چرا معلم فقط یک نقطه گذاشته؟»
بعد از چند دقیقه، معلم لبخند زد و گفت:
«حالا به اطراف نقطه نگاه کنید.»
بچهها تازه فهمیدند که تخته کاملاً خالی است.
معلم گفت:
«گاهی ما آنقدر درگیر جواب میشویم که سؤال را نمیبینیم.
تفکر یعنی اول ببینی چه چیزی جلوی توست، بعد دنبال چرا و چگونه بروی.»
و اینگونه بود که بچهها فهمیدند جواب از اول جلوی چشمشان بوده:
نقطه، فقط یک نقطه بود؛ اما معنایش را ذهنِ آنها ساخته بود.
---
معرکه.بده لطفا