---
**انشا: پروانهای که در تاریکی شمعی پیدا کرد**
در دل شب، وقتی همهجا آرام و خاموش بود، پروانهای کوچک در میان تاریکی سرگردان میچرخید. بالهای ظریفش از سرمای شب لرزیده بود و هیچ نوری نبود که راه خانهاش را نشانش دهد. آسمان بدون ماه و ستاره، مثل پارچهای سیاه بر سر دشت افتاده بود و پروانه، تنها میان این بیپایانی پرواز میکرد.
اما در همان لحظه که ناامیدی در دلش جوانه میزد، چشمش به نقطهای کوچک و لرزان روشنایی افتاد؛ نوری زرد و گرم که با وزش هر نسیم کوتاهی میرقصید. پروانه با شگفتی بال زد و به سمت آن نور حرکت کرد. هرچه نزدیکتر میشد، گرمای دلپذیر شمع بیشتر خودش را نشان میداد و انگار قلب کوچک پروانه تندتر میزد.
وقتی به کنار شمع رسید، احساس کرد دوباره زنده شده است. نور شمع برایش مثل امیدی بود که پس از یک شب سرد به او رسیده باشد. مدتی در اطراف شعله چرخید و از گرمایش لذت برد؛ اما هر بار که بیش از حد نزدیک میشد، گرمای شدید شعله او را عقب میراند. پروانه خوب میدانست که اگر خیلی نزدیک شود، ممکن است بسوزد، ولی نمیتوانست زیبایی و جذابیت آن نور را نادیده بگیرد.
در آن شب تاریک، شمع تنها روشنایی دنیا برای پروانه بود. پروانه فهمید که گاهی حتی یک نور کوچک میتواند تاریکترین لحظههای زندگی را روشن کند. فهمید که امید همیشه پیدا میشود، حتی اگر کوچک و لرزان باشد؛ فقط باید دل را از ناامیدی جدا کرد و به سمت روشنایی پرواز کرد.
آن شب پروانه کنار شمع ماند، نه آنقدر دور که نور را از دست بدهد، و نه آنقدر نزدیک که بسوزد. یاد گرفت میان ترس و دلبستگی، حدی پیدا کند؛ حدی که هم دلش را گرم نگه دارد و هم بالهایش را حفظ کند. و شاید همین، بزرگترین درسی بود که از یک شمع کوچک گرفت.
---