از خانه بیرون آمدم. نور خورشید چشمم را اذیت کرد شبها که ماه در آسمان بود راحت تر بودم و با یک چراغ نفتی کارم راه می افتاد.پا تند کردم تا زودتر خودم را به سایه درختان لب رودخانه برسانم.شکر خدا رودخانه پر آب تر از قبل بود .چشمم به گنجشکی افتاد که داشت از چاله ای که با باران دیشب چون کاسه ای پر آب شده بود آب میخورد.به محض اینکه من را دید با ترس نگاهم کرد انگار بانگاهش به من میگفت:چرا به اینجا آمده ای؟