یه روز خوب پدربزرگم امد به خانه ما و من خیلی خوشحال شدم و یه چیز چوبی تو دستش دیدم و از پدر بزرگ پرسیدم اون چیه پدر بزرگم گفت اون اعصا است گفتم اعصا چیست گفت وسیله ای است که من با اون میتونم خوب راه برم و من اون روز خیلی با اعصا پدر بزرگم بازی کردم و بعد پدر بزرگم رفت و با خودم گفتم امروز هم یه چیز خوب یاد گرفتم