میگویند روزی مردی بود که بیش از حد در کار دیگران دخالت میکرد. هیچ جا نمینشست مگر اینکه عیبی پیدا کند و حرفی بزند. هرچه به او میگفتند «به کار خودت برس»، فایدهای نداشت.
روزی از بس فضولی کرد، او را گرفتند و گفتند: «جای تو دیگر میان مردم نیست.» پس او را به جهنم بردند. شعلههای آتش بالا میرفت و همه جا پر از دود و گرما بود.
اما مرد فضول حتی در آنجا هم دست از عیبجویی برنداشت. نگاهی به آتشها انداخت، ابروهایش را در هم کشید و با غرولند گفت: «عجب جهنمی!»
نگهبانان با تعجب پرسیدند: «باز چه شده؟»
مرد سری تکان داد و گفت: «این همه آتش درست کردهاید، اما هیزمهایش تر است! اگر خشک بود، بهتر میسوخت.»
نگهبانان نگاهی به هم کردند و خندیدند. آن وقت فهمیدند که بعضی آدمها حتی در بدترین جاها هم دست از فضولی و ایراد گرفتن برنمیدارند.
تاج یادت نره😅