فاطمه

نگارش نهم.

میشه انشا صفحه 84برام بنویسید از گوگل نباشد تاج میدم

جواب ها

از گوگل نیست خواستی بنویس البته اگر تونستی خطم رو بخونی😂
علیرضا 😎

نگارش نهم

می‌گویند روزی مردی بود که بیش از حد در کار دیگران دخالت می‌کرد. هیچ جا نمی‌نشست مگر اینکه عیبی پیدا کند و حرفی بزند. هرچه به او می‌گفتند «به کار خودت برس»، فایده‌ای نداشت. روزی از بس فضولی کرد، او را گرفتند و گفتند: «جای تو دیگر میان مردم نیست.» پس او را به جهنم بردند. شعله‌های آتش بالا می‌رفت و همه جا پر از دود و گرما بود. اما مرد فضول حتی در آن‌جا هم دست از عیب‌جویی برنداشت. نگاهی به آتش‌ها انداخت، ابروهایش را در هم کشید و با غرولند گفت: «عجب جهنمی!» نگهبانان با تعجب پرسیدند: «باز چه شده؟» مرد سری تکان داد و گفت: «این همه آتش درست کرده‌اید، اما هیزم‌هایش تر است! اگر خشک بود، بهتر می‌سوخت.» نگهبانان نگاهی به هم کردند و خندیدند. آن وقت فهمیدند که بعضی آدم‌ها حتی در بدترین جاها هم دست از فضولی و ایراد گرفتن برنمی‌دارند. تاج یادت نره😅

سوالات مشابه