یک روز از روز های پاییز چوب بری به جنگل رفت که برای زمستان چوب جمع آوری کند برای بخاری های چوبی به یک درخت خیلی بزرگی رسید میخواست آن درخت را قطع کند که به فکر فرو رفت وبا خودش گفت اگر من این درخت را بزنم این درخت بزرگ وسنگین را چگونه به خانه ببرم مرد زیر درخت نشست وفکر کرد که ناگهان کاجی به سرش خورد وفکریتوپ.کردگفتمناینرامیزنموکوچکمی.کنم کهبتوانم.آنرابرایزمستان.بهخانهببرموتکتکهکرددرخترا.بهخوانهبوردآن.قدرآن درخت بزرگبود
کهتمامزمستانرا.بسکرد
تاجفراموشنشهزود