**هفت خان رستم:**
**خان اول: خان اژدها**
> نخستین شب، رستم به بیشه رسید
> ز لشکر جدا شد، پر از درد و دید
>
> که ناگه سپیدی درآمد ز آب
> چو کوهی، ز دریا، فتاده بر آب
>
> ز دیده شرر ریخت، از تن بخار
> ببارید آتش، همی از شرار
>
> رستم گرز برداشت، پر از خشم و زور
> که این دیو اهریمن است، ای مغرور!
>
> به گرز گران، کوفت بر پشت دیو
> دو نیمش نمود، آن عجایب حریف
**خان دوم: خان جادو**
> دگر روز، در دشت، رستم فتاد
> ز تشنگی، جانش برآمد ز داد
>
> که دید آبگیری، پر از نوش و آب
> ولی سایهای بود، ز سحر و عذاب
>
> زنی جادویی، آمد و گفت: «بیا
> که سیرابت کنم، ای دلیر، مرحبا!»
>
> رستم هوشیار بود، از جادوی زن
> نیاشفت، ز گفتار و ز سحر آن سمن
>
> کمند افکند، بر تن او، چو تیر
> بپیچاند و بردش، به پیش دلیر
**خان سوم: خان اولی و قارون**
> به راهی رسید، تنگ و تاریک و سرد
> که دو شیر نر، مانع راه مرد
>
> یکی گفت: «بایست، ای گمان بد،
> که این راه ماست، مکن هیچ جد!»
>
> رستم خندید و گفت: «ای سستمایه!
> منم رستم زال، شیر ژنده پای!»
>
> به تیغ آخته، حمله برد بر آن دو
> یکی کش، دو نیم و دگر را، نگون و بدو.
**خان چهارم: خان اول و خواهرش**
> ز سرما و سرسختی، رستم فتاد
> ز سرما، تنش گشت، چون سنگ و باد
>
> که دید خانهای، گرم و پر ز نور
> زنی آمدش، با رخ چون حور
>
> بگفت: «خسته جان، ای دلیر، بیا
> که گرمت کنم، در دل این سرما!»
>
> رستم شک داشت، ز آن زن، ای پسر
> که این دیو باشد، نه یار و نه بر
>
> زره بگسلد، بر تن او، چو برق
> ببردش به زندان، به دستور و فرق
**خان پنجم: خان رستم و خواهرش**
> به دشت سیاهی، رسید ناگهان
> سیه مار دید، از پس هر کران
>
> ز هر سو همی آمد، چون سیلاب، مار
> رستم گشت، عاجز، ز هر کارزار
>
> زنی آمد، سیمین تن و دلستان
> که گفت: «من کنم، یاری، ای پهلوان!»
>
> رستم نپذیرفت، ز آن زن، آن فریب
> که این مارها، از پی آن فریب
>
> سپهبد، ز پرهیز، آن لشکر گزید
> ز لشکر، آن زن را، به بند کشید
**خان ششم: خان قوچ و گوزن**
> به کوه بلندی، رسید رستم، زار
> دو قوچ دلاور، به پیشش، نمودار
>
> ز شاخ گران، حمله بردند، سخت
> رستم گشت، عاجز، ز هر بخت
>
> زنی آمد، با کمان و تیر و خدنگ
> که گفت: «یار تو منم، ای دلیر، قشنگ!»
>
> رستم نپذیرفت، ز آن زن، آن یار
> که این زن، دهد، به دیوان، یار
>
> سپهبد، ز پرهیز، آن زن را، بزد
> گریخت، آن زن، ز دست رستم، ابد.
**خان هفتم: خان دیو سپید**
> به غار سیاهی، رسید ژنده کوه
> دیو سپید، آمد، با آوای نوحه
>
> رستم، گشت، آماده، با خشم و داد
> دلیرانه، حمله، به دیو، ای راد!
>
> نبردی دراز، بود، آن جنگ سخت
> تن رستم، شد، زخمی و سخت
>
> ولی رستم، از پای، نافتاد، دلیر
> گرز را، برداشت، با خشم و تیر
>
> بزد بر سر دیو، با دست و جان
> سر دیو، از تن، جدا شد، عیان
>
> نجات یافت، شاه، از آن بند دیو
> رستم، پیروز شد، در این رزم، ای حریف.
معرکه میدی؟