در دشتی سرسبز پروانهای زیبا زندگی می کرد پروانه هرروز صورتش را با شبنم میشست و به طرفه برکه میرفت و خود را تماشا میکرد پروانه های دیگر از خود خواهی پروانه ناراضی بودند پروانه که فهمید کسی دیگر به او توجه نمیکند ناراحت شد روی گل سرخی نشست پروانه گفت خیلی زیبا هستی گل گفت خدا مرا افریده باید از خدا ممنون باشیم پروانه که فهمید خیلی خودخواه بود معرکه یادت نره