۱_
فضول را که از بس در کار خلق سرک میکشید همه را خسته کرده بود، بالاخره برداشتند و انداختندش جهنم. هنوز دودِ آتشی که زیر پایش زبانه میکشید بالا نرفته بود که شروع کرد غر زدناین چه وضعیه؟ هیزمهاتون همه تر و خیسه آدم چطور بسوزه با این آتیش نصفهنیمه نگهبانهای دوزخ هم که از پرچانگیاش به ستوه آمده بودند، به هم نگاه کردند و گفتنداین یکی حتی اینجا هم دست از ایراد گرفتن برنمیداره.
۲_
روزی روزگاری جوانی بود ک در کار های مردم دخالت میکرد جوان همیشه کنار مغازه ای می نشست و همه ی کار های مردم را زیر نظر داشت.
روزی پیرمردی ب مغازه رفت، مرد کلاه هایی را ک میخواست خرید و می خواست پولش راپرداخت کند اما کیف پولش را در خانه جا گذاشته بود مرد ب مغازه دار گفت: میتوانم کلاه ها را با خودم ببرم خانه بعد فردا پول را برای شما بیاورم؟
جوان ک از پشت شیشه مغازه داشت به حرف های انها گوش میداد ب سمت پیر مرد و صاحب مغازه رفت و گفت: ای پیرمرد تو نمی توانی این کار را بکنی باید پولش را با خود می آوردی تو این اجازه را نداری مرد به او گفت:
«فضول را بردند جهنم،گفت: هیزمش تر است.»