🌧️ انشا: چتر قرمز
یک روز پاییزی، باران شدیدی میبارید. خیابانها خیس شده بودند و مردم با عجله به خانههایشان میرفتند. دختری به نام نرگس، با چتر قرمزش از مدرسه برمیگشت.
در گوشهای از خیابان، پسر کوچکی را دید که زیر باران ایستاده بود و گریه میکرد. نرگس جلو رفت و پرسید: «چرا گریه میکنی؟»
پسرک با صدای لرزان گفت: «چتر ندارم و نمیدانم چطور به خانه بروم.»
نرگس لبخندی زد و گفت: «نگران نباش، بیا با هم برویم.»
او چترش را بالای سر پسرک گرفت و همراه او به راه افتاد. وقتی به خانه پسرک رسیدند، مادرش با نگرانی پشت در ایستاده بود. با دیدن فرزندش، او را در آغوش گرفت و از نرگس تشکر کرد.
نرگس به راهش ادامه داد. لباسهایش خیس شده بود، اما قلبش از شادی گرم بود. وقتی به خانه رسید، مادرش پرسید: «چرا اینقدر خیس شدهای؟»
نرگس ماجرا را تعریف کرد. مادرش او را در آغوش گرفت و گفت: «دخترم، امروز تو فقط یک چتر را با کسی قسمت نکردی؛ بلکه به او امید و آرامش هدیه دادی.»
آن شب، نرگس چتر قرمزش را کنار پنجره گذاشت و با خودش فکر کرد که شاید فردا هم کسی به یک مهربانی کوچک نیاز داشته باشد.
نتیجهگیری: گاهی یک کار کوچک میتواند اتفاق بزرگی در زندگی کسی باشد. مهربانی مانند باران است؛ وقتی بر دلها میبارد، گلهای امید شکوفا میشوند.
سلان قشنگم موفق و موید باشی