در باب غروب خورشید
وداعِ زرینِ روز
هنگامی که خورشیدِ فروزان، این قلبِ تپندهی آسمان، از سیرِ روزانهی خود بازمیماند، جهان در سکوتی رازآلود فرو میرود. این لحظهی انتقال، این وداعِ زرین، یکی از مناظرِ دیرین و در عین حال، همواره تازه و شورانگیزِ طبیعت است.
آنگاه که افق، همچون بسترِ مخملیِ غباری، آمادهی پذیرایی از خورشیدِ خسته میگردد، پرتوهای وداع، رنگهایی را بر آسمان میافشانند که هیچ هنرمندی را یارای تقلیدِ تامّ نیست. از نارنجیِ تند و آتشین تا بنفشِ محزون و کبود، سپهر، خود را در قالبی از رنگهای روحانی میآراید. این، نه پایانِ کار، که تظاهری باشکوه از دگرگونی است.
در این هنگام، هر موجودی، دیر یا زود، خویشتن را با سرنوشتِ خویش مصالحه میدهد. پرندگان، آخرین نجوای پروازشان را در میانِ شاخساران رها میکنند و سایهها، این فرزندانِ ناتنیِ نور، کمکم بلندتر و درازتر میشوند، گویی میخواهند هر آنچه را که روز از دیدگان پنهان کرده بود، آشکار سازند.
غروب، درسی است برای روانِ مضطربِ ما؛ یادآوریِ این نکته که هر آغازِ پرشکوهی را پایانی زیباست، و هر فرودی، نویدبخشِ طلوعی دیگر است. این چرخشِ ابدی، مُهرِ تأییدی است بر این اصلِ جهان که هیچ چیز در این بومِ هستی ساکن نیست؛ همه چیز در حالِ کوچ و تغییری مستمر است.
چونان جامِ می، که لحظهای پُر و لحظهای تهی میگردد، روز نیز جامِ نورِ خویش را بر زمین میگذارد تا شب، پردهی آرامش و تعمق را بر جهان بگستراند. و ما، در تماشای این منظرهی بیبدیل، لحظهای خویشتن را از هیاهوی روز خالی کرده و در عظمتِ این وداعِ محتشم، به تأمل در معنای گذشت و بازگشت میپردازیم.