باران بهاری که میبارید، هوا پر از طعم خوب زندگی شده بود؛ انگار معجزهای آرام از آسمون پایین میاومد. دخترکی کنار پنجره با موسیقی ملایم، دونههای انار رو میچید و لبخند میزد. رفیقم کنارم نشست و گفت بعضی لحظهها انقدر پر از آرامشن که آدم دلش میخواد نگهشون داره. و ما هر دو فهمیدیم همین لحظهٔ ساده، خودش یک معجزه است.
(
(بارون بهاری میبارید و هوا طعم خوب زندگی گرفته بود؛ انگار معجزهای آرام از آسمون میاومد. دخترکی کنار پنجره با صدای موسیقی دونههای انار رو میچید. رفیقم گفت بعضی لحظهها خودشون آرامشن، و من فهمیدم همین لحظه یک معجزه است.)
[دوتاس دومی کوتاه تره]