شب شده بود و لامپ خاموش شد نمیدونم چطوری به خواب رفتم در خوابم صبح بود و من تازه از خواب بیدار شده بودم.و رفتن دری را باز کردم دیدم توی جنگل هستم بادی به صورتم خورد مامانمو صدا کردم ولی کسی نبود جز خودم رفتم و رفتم تا اینکه به دریاچه قشنگ و پر از ماهی رسیدم توی خوابی که من میدیدم هیچ غم و ترسی وجود نداشت خود بهشت بود. دلم میخواست دیگه بیدار نشم.همه موجودات خوشحال بودند. دلم هوس بازی کردن کرد بوارتان میشد توی خوابم حیوانات باهام حرف میزدند. شروع کردم به بازی کردن با حیوانات جنگل و خوشحالی خود را تقسیم کردیم باهم.
تاج بده