روزی از روز ها حاکمی گوش هایش ناشنوا شد داروهای طبیب ها هیچ تاثیری نداشت حاکم از این اتفاق که موجب شده بود هیچ صدایی نشنود ناراحت بود ونمیدانست چیکار کند روزی فرد دانایی ب پیش حاکم رفت وبا نوشتن به اوگفت که ای سلطان چرا ناراحت هستی شما فقط یکی از حس های خودرا از دست داده اید خدا به شما حس های دیگری هم داده که آنها سالم هستند ومیتوانید از آنها استفاده کنید حاکم کمی فکر کرد و گفت ای فرد دانا راست میگویی من از این نعمت های خدا غافل شده بودم
این ماله منه تاج یادت نره