Dopamin

نگارش نهم.

سلام انشا میخواستم در مورد احساساتی که خشک شد لطفاً زود بفرستین وقتم کمه و اینکه توش آرایه ادبی زیاد داشته باشه

جواب ها

جواب معرکه

gxzl.89

نگارش نهم

یه زمانی بود که دلم یه اقیانوس بود؛ هر موجش یه حس بود، یه طوفانِ کوچکِ شادی، یه خروشِ عمیقِ غصه، یه گردابِ جنون‌آمیزِ عشق. ولی الان؟ الان فقط یه مشت خاکستر مونده از اون همه شعله. انگار یه آفتابِ سوزانِ بی‌رحم، تمامِ رطوبتِ وجودم رو خشک کرده، فقط یه پوسته‌ی ترک‌خورده و بی‌جون باقی گذاشته.کلمه‌ها دیگه اون حسِ تازگیِ چشمه رو ندارن؛ مثلِ یه مشت سنگِ داغ و بی‌خاصیت از دهنم می‌پرن بیرون. خنده‌ها، اگه رو لبام بیان، بیشتر شبیه یه نمایشِ بی‌موردن، یه نقابِ مصنوعی که روی صورتِ خشکم کشیدم، نه فورانِ واقعیِ یه حسِ درونی. حتی اون اشک‌هایی که زمانی نشونِ اوجِ فورانِ احساساتم بود، الان خشک شدن؛ انگار تمامِ ذخیره‌شون تموم شده.این سکوتِ اعصاب‌خردکن، نه آرامشه، نه پذیرش. بیشتر شبیه یه انجماده؛ یه یخ‌زدگیِ عمیق که نمی‌ذاره هیچ جریانی، نه خوب، نه بد، راه بیفته. تنها چیزی که مونده، یه سری تصاویرِ مبهم از اون روزاست؛ خاطراتِ رنگ‌باخته از شور و هیجان، از درد و لذت. ولی دست زدن بهشون، مثلِ پیدا کردنِ یه ردِ پا توی یه بیابونِ بزرگه؛ فقط یه نشونه از وجودی که یه زمانی اینجا نفس می‌کشیده.این وضعیت خودش یه معمایِ عجیبه؛ چطور ممکنه یه موجودِ زنده، شاهدِ خشک شدنِ تمامِ چشمه‌هایِ زندگیش باشه و فقط یه تماشاگرِ خاموشِ این بیابانِ احساسی بمونه؟ شاید این خودش یه داستانِ دیگه باشه؛ داستانی از تلاش برای زنده موندن، وقتی هیچ امیدی به بارون نیست. پایان . تاج یادت نره

جواب معرکه

Elahe¹

نگارش نهم

### **احساساتی که خشک شد** باد از لای شاخه‌های خشکیده‌ی درختی می‌گذرد که روزی پناهِ گنجشک‌ها بود. من هم درست مثل آن درخت‌ام؛ روزگاری سبز، تازه، و پر از طنین خنده… اما حالا؟ تنه‌ام ترک خورده از بی‌مهری، و ریشه‌هایم تشنه‌اند در خاکی کهنه. روزی باران می‌بارید… نه از آسمان، از چشم‌هایم. آن‌وقت‌ها اشک‌هایم گرم بودند، معنی داشتند، بوی احساس می‌دادند. حالا اما اگر گریه کنم، فقط صدایی خفه است، مثل ترکیدن قطره‌ای نمک در سکوت شب. احساس‌های من در گذر بادها، یکی‌یکی خشک شدند، درست مثل گل‌هایی که کسی فراموش کرد آب بدهدشان. عشق؟ دیگر رنگی ندارد. فقط خاطره‌ای زنگ‌زده است در گوشه‌ی ذهنم، مثل عکس قدیمیِ دو نفری که لبخندش مصنوعی نبود. خشم؟ دیگر نمی‌سوزاند، فقط می‌سوزد. حتی دلتنگی هم خسته است؛ نشسته روی نیمکتی در غروب یادها و چرت می‌زند. گاهی فکر می‌کنم احساساتم مثل برگ‌های پاییزی بودند—هرکدام رنگی از خود داشت: یکی سرخِ عشق، یکی زردِ امید، یکی نارنجیِ شور… و بادِ زمان، همه‌شان را بوسید و برد. حالا من مانده‌ام و شاخه‌هایی بی‌بر، سایه‌ای بی‌روح، و قلبی که تپیدنش فقط صدای عادت است، نه زندگی. آری… احساساتم خشک شدند. نه یک‌باره، که آهسته، آرام، درست مثل مردنی بدون جنازه. و من هنوز، هر روز، می‌ایستم کنار آینه و به چشمی نگاه می‌کنم که دیگر برق ندارد—و دلم می‌گوید: «ای کاش دوباره بارانی بیاید… حتی اگر فقط برای خیس‌کردنِ خاکستر.»

سوالات مشابه

Ad image

20 رو بغل کن!

جمع‌بندی شب امتحان همه پایه‌ها در فیلیمومدرسه

ثبت‌نام کن