یه زمانی بود که دلم یه اقیانوس بود؛ هر موجش یه حس بود، یه طوفانِ کوچکِ شادی، یه خروشِ عمیقِ غصه، یه گردابِ جنونآمیزِ عشق. ولی الان؟ الان فقط یه مشت خاکستر مونده از اون همه شعله. انگار یه آفتابِ سوزانِ بیرحم، تمامِ رطوبتِ وجودم رو خشک کرده، فقط یه پوستهی ترکخورده و بیجون باقی گذاشته.کلمهها دیگه اون حسِ تازگیِ چشمه رو ندارن؛ مثلِ یه مشت سنگِ داغ و بیخاصیت از دهنم میپرن بیرون. خندهها، اگه رو لبام بیان، بیشتر شبیه یه نمایشِ بیموردن، یه نقابِ مصنوعی که روی صورتِ خشکم کشیدم، نه فورانِ واقعیِ یه حسِ درونی. حتی اون اشکهایی که زمانی نشونِ اوجِ فورانِ احساساتم بود، الان خشک شدن؛ انگار تمامِ ذخیرهشون تموم شده.این سکوتِ اعصابخردکن، نه آرامشه، نه پذیرش. بیشتر شبیه یه انجماده؛ یه یخزدگیِ عمیق که نمیذاره هیچ جریانی، نه خوب، نه بد، راه بیفته. تنها چیزی که مونده، یه سری تصاویرِ مبهم از اون روزاست؛ خاطراتِ رنگباخته از شور و هیجان، از درد و لذت. ولی دست زدن بهشون، مثلِ پیدا کردنِ یه ردِ پا توی یه بیابونِ بزرگه؛ فقط یه نشونه از وجودی که یه زمانی اینجا نفس میکشیده.این وضعیت خودش یه معمایِ عجیبه؛ چطور ممکنه یه موجودِ زنده، شاهدِ خشک شدنِ تمامِ چشمههایِ زندگیش باشه و فقط یه تماشاگرِ خاموشِ این بیابانِ احساسی بمونه؟ شاید این خودش یه داستانِ دیگه باشه؛ داستانی از تلاش برای زنده موندن، وقتی هیچ امیدی به بارون نیست.
پایان . تاج یادت نره