در کوچههای باریک شهر «سماع»، شب بوی باران گرفته بود و فانوسهای پیر هنوز بر دیوارهای کاهگلی میلرزیدند. **آراد**، نوجوانی با چشمانی خیالزده، در سکوتی که باران ساخته بود گام برمیداشت. در دستش قطعهای از نقشهای کهنه بود؛ برگی زرد از دفتر پدربزرگی که سالها پیش در سفری ناشناخته ناپدید شده بود.
او باور داشت که پدربزرگش راز چشمهای را پنهان کرده است؛ چشمهای که هر که از آن بنوشد، رؤیایش حقیقت مییابد. تنها سرنخ، نشان خورشیدِ نیمهسوخته روی نقشه بود، و جملهای با دستخطی لرزان: «طلوع را از ورای تاریکی بجوی.»
صبح روز بعد، **لیا**، دختر باهوش روستا که همیشه کتابی در بغل داشت، به آراد پیوست. با هم به مسیر کوه «سهسایه» زدند؛ جایی که میگفتند شبها ستارهها به خاک نزدیکتر میشوند. راهشان پر از نشانههای عجیب بود—پرندهای که فقط شب میخواند، سنگی با نقوشی شبیه به چهره انسان و بادهایی که گویا با کسی حرف میزدند.
در دل غار، جایی که شعله چراغ در باد نفس میکشید، صدایی از عمق تاریکی برخاست: «اگر میخواهی راز را بیابی، باید از آن بگذری.» دیوارها شروع به لرزیدن کردند و سایهای به شکل پدربزرگ آراد ظاهر شد، اما در چشمانش رنگ زمان نبود؛ گویا از میان خاطرهای دور آمده بود.
آراد با دلی لرزان پیش رفت. نقشه در دستش روشن شد، و خورشید نیمهسوخته ناگهان کامل شد. او فهمید که چشمه، نه در زمین بلکه در دل انسان است—در ایمانی که ناپدید نمیشود حتی وقتی دیگران شک میکنند.
وقتی از غار بیرون آمدند، باران دوباره شروع شده بود. اما این بار، هر قطره مثل نوری از امید بر زمین میافتاد. آراد لبخند زد، زیرا میدانست آغاز تازهای یافته است؛ سفری که پایانش نه در یافتن چشمه، بلکه در شناختن خودش بود.
---
شخصیتهای اصلی:
آراد — نوجوان ماجراجو و خیالپرداز، جوینده راز چشمه.
لیا — دختر باهوش و شجاع، همراه آراد در کشف حقیقت.
-پدربزرگ آراد-- نماد دانایی و راز، کسی که راه را آغاز کرده و از پسِ زمان بازمیگردد.
(مرسی از اسکل خان بابت داستانش👌🏿)