چشمه ای از کوهستان جدا شد، در راه ناگهان به سنگی برخورد. با آرامی به سنگ محکم گفت: «ای نیکبخت، لطف کن و راهی برای عبور من بده»سنگ بزرگ بد دل، محکم یک سیلی به چشمه زد و گفت: از من دور باش ای پسر،من با آمدن سیل پر زور از جایم تکان نخوردم حالا تو چه کسی هستی که در مقابل تو از جایم تکان بخورم؟چشمه از پاسخ سنگ، ناامید نشد و به کندن مشغول شد و پافشاری کرد.بسیار زمین را کند و آنقدر تلاش کرد که از میان آن سنگ سخت، راهی باز کرد.پس برو برای هدفت کار کن و همیشه امیدوار باش که از ناامیدی چیزی به جز نابودی و مرگ به دست نمی آید.اگر در کارهایت پافشاری باشد، تمام کارهای دشوار در مقابل تو آسان میشود.
معرکه یادت نره. دیکه کوتاه تر نشد