روزی پادشاهی فوت میشود و کسی را ندارد که جانشینش،باشد میگوید کسی که برای اولین بار از دروازه شهر داخل آمد. جانشین من باشد. در این هنگام گدایی که دنبال تکه نانی بودی داخل شهر شد. مردم شهر به او خبر دادند. روزی یکی از دوستانش خبر را شنید و خواست به تبریک بگوید،به قصر رفت و به او تبریک گفت . پادشاه گفت چه تبریکی وقتی گدا بودم فقط دنبال تکه نانی بودم ولی الان مخالفان کارها و....زیادی دارم .سریع دوستش گفت هر کس بامش بیش برفش بیش