پارمیس پولادخان

فارسی ششم. درس 14 فارسی ششم

کلاس ششم کتاب فارسی خلاصه ی بخوان و بیندیش سوار و پیاده

جواب ها

پیام این درس این است که قانع باشیم انتظار بیشتری نداشته باشیم

جواب معرکه

معرکه یادت نره لطفاً فالو کنی فالو میکنم 🍓🎀 یک مرد بزازی بود که کارش خرید و فروش پارچه بود یک روز کارش تمام شده بود و داشت به خانه بر میگشت در بین راه مرد اسب سواری دید و به سمت او رفت مرد بزاز به مرد اسب سوار گفت میشه داری می روی بار من را روی اسبت بگزاری مرد اسب سوار گفت ببخشید شرمنده اسبم دیشب کاه و یونجه نخورده است خدارو خوش نمیاد که این همه بار را روی ان بگزارم مرد اسب سوار در این لحظه خرگوشی را دید و به سمت او تاخت مرد بزاز در همین لحظه با خود گفت اگر بارم را روی اسب او می گذاشتم بار من را با خود میبرد و من به او نمی رسیدم در همین لحظه هم مرد اسب سوار با خودش گفت خوب میشد بار او را می گرفتم و فرار می کردم مرد اسب سوار سریع پیش مرد بزاز رفت و به او گفت بارک را بده به من و به مقصد رسیدیم اسبم را استراحت میدهم و مرد بزاز گفت راضی به زحمت شما نیستم

سوالات مشابه درس 14 فارسی ششم