ایران، این روزها شبیه انسانیست که زخمیاش کردهاند، اما هنوز با غرور راه میرود.
خیابانهایش بوی واژههای نگفته میدهند؛ بوی خشم و دعا و خاکِ باروتخورده.
مردمش خسته نیستند،فقط اندکی پیرتر از سنشان شدهاند.
هر شب، چراغی از پشت پنجرهای روشن میماند، نه برای دیدن، که برای دیده نشدن تسلیم.
کوهها ساکت شدهاند، اما سکوتشان یعنی: ما هنوز ایستادهایم.
بادها خبر میآورند از مرزهایی که بوی سوگ گرفتهاند،
ولی در دل دشتها هنوز قلبی میتپد،سنگین، لجوج، ایرانی.
اگر فردا نیاید هم، ما همینجا میمانیم.
نه چون نمیترسیم،
بلکه چون وطن را نمیشود جا گذاشت.