یارانِ آسمانیِ میناب
در پهنهیِ مدرسهیِ میناب، جایی که آفتابِ جنوب بر دیوارهایِ خشتینش بوسه میزد و نسیمِ دریا قصههایِ ناگفته را زمزمه میکرد، قصهیِ غریبی رقم خورد. قصهیِ کودکانی که بالهایِ پروازشان را زودتر از آنچه تصور میشد، گشودند. آنها نه آنگونه که چرخِ فلکِ روزگار میچرخد، از پلکانی به پلکانِ دیگر رفتند، بلکه چونان دانههایی که در دلِ خاکِ حاصلخیزِ شهادت میکارند، ریشههایشان در زمینِ عشق دوانید و شاخههایشان به سویِ آسمانِ ابدیت دراز شد.
بچههایِ شهیدِ میناب، شمیمِ خوشِ یاسهایِ پرپر شده در باغِ زندگی بودند. هر کدام، بذری بودند از امید که در خاکِ سوگ کاشته شد، اما نه برای پژمردن، که برای شکفتن در باغِ رضوان. آنها نه آنگونه که شمع، آب میشود و میسوزد تا روشنایی بخشد، که چونان ستارههایی که در دلِ شب میدرخشند و راه را نشان میدهند، خاموش شدند تا راهِ ما را روشن کنند.
گاه، زمینِ تنگ و محدودِ ما، گنجایشِ وسعتِ روحِ بلندشان را ندارد. انگار که پرندهای کوچک، قفسِ تن را میشکند و به سویِ افقهایِ بیکران پرواز میکند. اینان که رفتند، نه آنکه از ما جدا شدند، بلکه چونان رودی که از کوه سرچشمه میگیرد و به دریا میپیوندد، به سرچشمهیِ حقیقت پیوستند.
در سکوتِ کلاسهایشان، هنوز هم صدایِ خندههایشان میپیچد؛ نه خندههایی که پژواکِ لحظهها باشند، بلکه نوایِ جاودانگی که از حلقومِ عشق سر برآورده است. آنها قصیدهیِ سرخِ ایثار را در دفترِ هستی نگاشتند؛ دفترهایی که نه با جوهر، که با خونِ سرخشان نوشته شد و این، باشکوهترین واژگانِ انسانیت است.
بچههایِ شهیدِ میناب، همچون نجوایِ باد در میانِ برگهایِ درختانِ کهنسال، حضورشان حس میشود؛ حضوری که نه با چشم، که با قلب درک میشود. آنها رازی هستند که در دلِ تاریخِ این سرزمین، چون گوهری تابناک میدرخشند و یادشان، فانوسی است در شبِ غربتِ ما.
تاج یادت نره😗😉