یکی بثد یکی نبود زیر گنبد کبود هیچکس نبود، یه دختر کوچولو بود که عاشق فیلم و انیمیشن بود، چون میتونست باهاشون خیال پردازی کنه، مدت ها گذشت اون بزرگ شد، خیلی چیزا رو از دست داد یا به طور دقیق ازش گرفتن مثل لبخنداش، ذوق هاش..... دید همه اونطوری که فک میکنه نیستن، دنیایی که توش زندگی میکنه گوگولی مگولی نیست، هروقت محبت میکرد پشیمون میشد، هروقت کسیو میدید که دلش شکستع کمکش میکرد ولی علاوه بر اینکه کسی کمکش نکرد قلبشم شکستن، همه عقده هاشون رو سر اون خالی میکردن ولی هیچ چیزی نمیگفت و میخندید، اون کم کم عقایدش عوض شد ولی همچنان به کسی توهین نمیکرد، و زمانی که عوض شد همه بهش میگفتن سنگدل، و یهو به خودش اومد دید افسرده شده، بی ذوق شده.... پس تصمیم گرفت خودشو بکشه و کشت