روزی روزگاری یک درخت زیبا به اسم (هرچی خودت خواستی ) در بین درختان بسیار دشتی وسیع زندگی می کرد. اما ان درخت با بقیه تفاوت هایی داشت مثلا رنگ گل هایش صورتی بود و خیلی از باقی درختان بزرگ تر بود . همه به او حسادت می کردند و با او دشمن بودند . ارزو او این بود که مثل بقیه سبز باشد دلش میخواست همرنگ جماعت باشد . هر کاری می کرد گل هایش را میکند انهارا رنگ سبز می زد اما چه فایده بعد چند روز دوباره رشد می کرد و مثل روز اولش می شد . باران به او می گفت این تو هستی که زیبایی چرا می خواهی مثل بقیه باشی .
بهار گذشت تابستان امد و پاییز و بالاخره زمستان شد . روزی که منتظرش بود . برگ همه درختان ریخت و همان طور که می خواست او هم همرنگ جماعت شد . با دیگران صحبت کرد . با انها دوست شد . اما یک چیز کم بود . دیگر مردم نمی امدند تا کنارش عکس بگیرند . دیگر کودکان دوستش نداشتند . پس همان طور که بود خودش را پذیرفت و متوجه شد او هست که از بقیه بهتر است و نباید به خاطر دیگران خودش را پایین بیارد .