في عُمقِ الْبَحرِ أَسماكٌ جَمیلةٌ. : در عمق دریا ماهیان زیبایی وجود دارد.
زينَةُ الباطِنِ : زیبایی باطن، زینت درون
کانَت في بَحٍر کَبيٍر سَمَکةٌ قَبيحَةٌ اسمُها السَّمَکَةُ الحَجَريَّةُ.
در دریای بزرگ ماهی های زشتی وجود داشت. اسم او ماهی سنگی بود.
وَ الاسماکُ خاِئفاتٌ مِنها. هيَ کانَت وَحيدةً داِئماً.
و ماهی ها از او می ترسیدند. او همیشه تنها بود.
في يَومٍ مِنَ الأيّامِ، خَمسَةٌ مِنَ الصَّيّادينَ جاؤوا وَ قَذَفوا شَبَکَةً کَبيرَةً في البَحِر.
در روزی از روزها پنج ماهیگیر آمدند. پس تور بزرگی در دریا انداختند.
وَقَعَت الأسماکُ في الشَّبَکِة. ما جاءَ أحَدٌ لِمُساعَدَة الأسماکِ.
ماهی ها در تور افتادند کسی برای کمک ماهی ها نیامد.
هيَ سَمِعَت أَصواتَ الأسماکِ.
او صدای ماهی ها را شنید.
ما جاءَ أَحَدٌ للمُساعَدَة.
کسی برای کمک نیامد.
السمکة الحجريَّةُ سَمِعَت أصواتَ الأسماک.
سنگ ماهی صداهای ماهیان را شنید.
فَنَظَرَت إلَي الشَّبَکِة وَ حِزنَت وَ ذَهَبَت لنَجاِة الأسماکِ.
پس به تور نگاه کرد پس خارج شد و برای نجات ماهی ها رفت
هُمْ أخَذوها وَلٰکِنَّهُم قَذَفوها فِي الْماء؛
آنها او را گر