در میان دشت سبزی، درختی بود که همهی مردم روستا آن را به نام «درخت آسمانی» میشناختند. دلیلش ساده بود: ریشههایش در ابر فرو رفته بود. انگار این درخت برعکس همهی درختان دنیا رشد کرده بود؛ نه از دل خاک، بلکه از دل آسمان.
هرکس از کنار او میگذشت، احساس میکرد این درخت از چیزهایی تغذیه میکند که ما آدمها فقط در رویا میبینیم؛ از نور، از باران، از خیال. وقتی باد میوزید، برگهایش آنقدر نرم میرقصیدند که گویی با نفسهای ابرها بزرگ میشود.
مردم میگفتند این درخت یادآور حقیقتی ساده است:
این که انسان میتواند روی زمین قدم بزند اما دلش در آسمان باشد. میتواند با سختیهای زندگی روبهرو شود، اما امید و رویا را از جایی بگیرد که هیچ غباری به آن نمیرسد.
درختی با ریشههای فرو رفته در ابر، نشانهای بود از اینکه اگر ریشهات در امید باشد، همیشه میتوانی سبز بمانی؛ حتی اگر خاک اطرافت خشک شده باشد.
تاججج یادت نره