پائول مردی بسیار ثروتمند بود. اما هرگز پول خود را خرج نمیکرد. او میترسید که کسی پولش را بدزدد. او وانمود میکرد فقیر است و لباس های قدیمی و کثیف میپوشید.
مردم به او میخندیدند اما اهمیتی نمی داد . او فقط به پولش اهمیت میداد .
یک روز او یک تکه طلای بزرگ خریداری کرد .او آن را در یک سوراخ کنار درخت پنهان کرد .
ادامه داستان ؟؟؟؟؟؟