---
## اگر معلم نگارش بودم
اگر من معلم نگارش بودم، اول از همه سعی میکردم دانشآموزانم از نوشتن نترسند. خیلیها وقتی اسم انشا یا نگارش میآید، فکر میکنند باید حتماً جملههای سخت و بزرگ بنویسند؛ در حالی که نوشتن زیبا از دلِ فکرهای ساده و صادقانه شروع میشود. من به آنها یاد میدادم که هرکس میتواند بنویسد، فقط باید با دقت نگاه کند و با حوصله فکرهایش را روی کاغذ بیاورد.
اگر معلم نگارش بودم، کلاس من فقط جایی برای درس دادن نبود؛ بلکه جایی برای خیالپردازی، فکر کردن و کشف کردن بود. به دانشآموزانم میگفتم درباره چیزهایی بنویسند که دیدهاند، دوست دارند یا آرزو میکنند. مثلاً از یک روز بارانی، از یک دوست مهربان، از یک سفر خاطرهانگیز یا حتی از یک غم کوچک بنویسند. چون باور دارم هر چیزی میتواند موضوع یک نوشتهی زیبا باشد، اگر درست به آن نگاه کنیم.
من به جای اینکه فقط به غلطهای املایی و انشایی توجه کنم، به احساس و خلاقیت بچهها هم اهمیت میدادم. البته درست نوشتن مهم است، اما مهمتر از آن این است که دانشآموز یاد بگیرد حرف دلش را بنویسد. اگر کسی جملهای ساده اما صمیمی بنویسد، از نوشتهای که فقط پر از کلمات سخت و بیروح باشد، ارزشمندتر است.
اگر معلم نگارش بودم، هر هفته از دانشآموزان میخواستم یک خاطره، یک داستان کوتاه یا حتی یک دلنوشته بنویسند. بعد نوشتههای خوبشان را با اجازهی خودشان برای کلاس میخواندم تا بقیه هم تشویق شوند. من دوست داشتم شاگردانم کمکم یاد بگیرند که نوشتن فقط یک تکلیف درسی نیست، بلکه راهی برای بیان فکرها و احساسات است.
در کلاس من، همه فرصت داشتند نظر بدهند و نوشتههایشان را بهتر کنند. من با مهربانی ایرادها را میگفتم و کمک میکردم هرکس از نوشتهی قبلی خودش بهتر شود. چون معتقدم معلم خوب کسی نیست که فقط نمره بدهد، بلکه کسی است که امید و انگیزه ایجاد کند.
در پایان، اگر من معلم نگارش بودم، دوست داشتم دانشآموزانم با عشق بنویسند و از نوشتن لذت ببرند. میخواستم آنها یاد بگیرند که کلمات میتوانند احساس بسازند، فکر منتقل کنند و حتی دنیا را زیباتر کنند. به نظر من، معلم نگارش بودن یعنی کمک کردن به شکوفا شدن ذهن و دلِ بچهها.
---