به نام خدا
روزی از روز ها من داشتم روی یک درخت نقاشی میکردم و بعد پدر من را دعوا کرد و من هم ناراحت شدم همان طور که داشتم گریه میکردم یکی گفت:گریه نکن پدرت راست میگوید. من با تعجب گفتم تو کی هستی ؟ گفت من درختی هستم که روش نقاشی میکشیدی.اگر روی من نقاشی بکشی من هم ناراحت میشوم و خراب میشوم و دیگه نمیتوانم اکسیژن تولید کنم و هوا آلوده میشود. من گفتم واقعا؟او گفت بله و بعد از حرف زدن با درخت پشیمان شدم و به پدرم گفتم ببخشید .