موضوع: برگ
من یک برگ جوانم، تازه از شاخهای تنومند سر برآوردهام. در روزهای آفتابی بهاری، نور خورشید با نرمی بر من میتابد و بارانهای ملایم خاک را نوازش میکند. با شوق و نشاط در آغوش نسیم میرقصم و زندگی را جشن میگیرم.اما به تدریج، تابستان به پایان میرسد پاییز با رنگهای طلایی و قرمز خود فرا میرسد و دنیا رنگ و بوی جدیدی میگیرد، روزها کوتاهتر میشوند و شبها سردتر.
من هنوزهم در اوج زیبایی هستم،اما در دل احساس غم و دلتنگی میکنم،دلشوره ای عجیب به دلم افتاده است،آیا این زیبایی پایدار خواهد ماند؟
با وزش بادهای سرد، حس میکنم که دیگر نمیتوانم به خوبی قبل کنار درخت مهربانم و برگ های کوچک و بزرگ اطرافم بمانم. شاخهها مرا به آرامی رها میکنند و من به سمت زمین میروم. لحظهای سخت است؛ لحظه ای که باید از درخت جدا شوم. به آرامی در هوا معلق میشوم و خاطرات روزهای آفتابی و زیبای تابستان را مرور میکنم.
به زمین میافتم و در کنار برگهای خشک قرار میگیرم. حالا دیگر رنگم را از دست دادهام و احساس خشکی میکنم. اما در دلم امیدی نهفته است؛ امیدی برای دوباره زنده شدن.
زمستانِ سرد و بیرحم فرامیرسد و برف را بر روی زمین مینشاند، و من زیر لایهای از برف پنهان شدهام، اما میدانم که این سرما تنها یک فصل است و روزی خواهد آمد که دوباره شکوفا شوم.
بهار دوباره خواهد آمد و زندگی از نو آغاز خواهد شد. هرچند که الان خشک و بیجان هستم، اما امید به بازگشت را در دل دارم. یاد گرفتهام که هر پایان، آغاز جدیدی است و این چرخه زندگی ادامه خواهد داشت.
رقص من در باد، داستانی از شادی، تغییر، جدایی و امید به زندگی دوباره است