توجه به متن درس، جمله هایی را که در آنها واژه ی »گل« به کار رفته است، بنویسید.
جواب: گل به غنچه گفت.
گل به راز زندگی اشاره کرد.
گفت و گوی غنچه و گل از درون باغچه باز هم به گوش می رسد.
هر چه باشد او گل است.
گل یکی دو پیرهن بیشتر از غنچه پاره کرده است.
صفحه اصلی
دانلود برنامه
گزارش مشکل
درباره ما
صفحه ۸۴ نگارش ششم با جواب
🔷۲- با توجه به متن درس، جدول را کامل کنید.
صفحه ۸۴ نگارش ششم
🔷 ۳- دو نمونه مبالغه و دو نمونه مناظره از درس هایی که تا کنون خوانده اید، بنویسید.
مناظره
۱- غنچه با دل گرفته گفت: زندگی لب ز خنده بستن است/گوشه ای درون خود نشستن است.
۲- گل به خنده گفت: زندگی شکفتن است/ با زبان سبز، راز گفتن است.
مبالغه
۱- سرو گوش بگرفت و یالش دلیر/سراز تن بکندشُ به کردار شیر
۲- خروشید و جوشید و برکند خاک/ ز سمّش زمین شد همه چاک چاک
جوابی دیگر:
مناظره
۱- به غاری تیره درویشی همی خفت، در آن خفتن به او گنجی چنین گفت که من گنجم چو حاکم پست مشمار، مرا زین خاکدان تیره بردار.
۲- گل به خنده گفت :«زندگی شکفتن است، با زبان سبز راز گفتن است.»
مبالغه
۱- خروشید و جوشید و بر کند خاک / ز سمش زمین شد همه چاک چاک
بزد تیغ و بینداخت از بر سرش / فرو ریخت چون رود از برش.
🔷 ۱- با استفاده از جانبخش، برای هر یک از کلمه های زیر یک جمله بنویسید.
پنجره:
پنجره با لبی خندان هوای خوب را داخل خانه می کرد.
باغچه:
با شکفتن گل ها ، باغچه خندان شد.
چمنزار:
چمنزار از دور دست ها من را به خود می خواند.
جوابی دیگر:
پنجره:
از پشت پنجره، نور خورشید را دید و به آن لبخند زد
باغچه:
باغچه با لبخند به صدای پرنده ها و گل ها گوش می داد.
چمنزار:
راه می روم و چمنزار زیر پایم لبخند می زند.
جوابی دیگر:
پنجره:
گاه تنهایی، صورتش را به پنجره می چسبانید و حضور خود را به دیگران اعلام می کرد.
باغچه:
درخت زیبای باغچه در پاییز رنگ دیگری به خود می گیرد
چمنزار:
چمنزار زرد مانند این است که پاییز گریه می کند
صفحه اصلی
دانلود برنامه
گزارش مشکل
درباره ما
صفحه ۸۵ نگارش ششم با جواب
🔷 ۲- تصویر زیر را در یک بند توصیف کنید. از جان بخشی برای زیباتر شدن توصیف خود استفاده کنید.صفحه ۸۵ نگارش ششم
جواب:
به نام خدای آفریننده چهار فصل با سفر به بعضی مکان ها هم جسمت آرامش مییابد و هم روحت… اگر جسمت خسته شود کمی که دل به آب بسپاری و گوش به صدای پرندگان ببخشی و از هیاهوی شهرهای شلوغ به دور باشی هم روحت آرامش مییابد هم جسمت…
باید به طبیعت سفر کرد و از این نعمت خدا دادی به بهترین شکل بهره برد و قدر آن را دانست.
جوابی دیگر:
پرنده ها و پروانه ها دور مادر خود میچرخند. کوه ها در حال راز و نیاز با خداوند هستند. مادر پرنده ها و پروانه ها در حال گفت و گو با چشمه است. چمنزار ها با آوای باد به رقص در آمده است. آسمان و ابر هایی که در دل خود جای داده است به تماشای این شگفتی ها نشسته است.
جوابی دیگر:
یک درختی است که خیلی بزرگ و زیبا است و روی آن پرندگانی هستند که آوازشان دلنشین است. و یک چشمه ای است که از آن آبی زلال مینوشند وکوهی است که پهناور و وسیع میباشد و روی این کوه سبزه و گلهایی وجود دارد که این گلها بوی خوشی میدهند که حیوانات از این بو لذت میبرند.
جوابی دیگر:
روزی روزگاری در دهی دور افتاده چندی مردم زندگی میکردند در ان اطراف گنجشک خبر چینی زندگی میکرد و از حال همه خبر داشت روزی کنار درخت نشسته بود و از درخت پرسید تو حوصلهات سر نمیرود چندین سال است که اینجا نشستهای درخت جواب داد مگر در این آسمان ابی، آب رود زلال و بقیه حیوانات را نمیبینی چرا باید حوصله ام سر برود.
جوابی دیگر:
در جنگل زیبایی یک درخت سپیدار بود که پرندگان روی آن مینشستند و آواز میخواندند و گل زیبایی درآنجا قرار داشت و به درخت میگوید عجب پرندگان زیبایی روی شاخه های تو آواز میخواندند.
🔷 ۳- تصور کنید در یک باغ پرگل ایستادهاید و چهچههی بلبل هم به گوش میرسد. گفت و گوی خیالی میان بلبل و گل را در یک بند بنویسید.
جواب:
بلبل نفس عمیقی میکشد: به به چه روز قشنگی ! چه هوای خوبی! ولی افسوس کسی نیست که هم صحبت من باشد!
گل: پس من چه هستم؟ آیا وجود من که عامل زیبایی باغ است را نمیبینی؟
بلبل: ببخشید شما؟
گل: من گل هستم مظهر لطافت..
بلبل: چه قدر خود خواهی!
گل: من اگر خودخواه بودم خودم از دست رنجم بهره میبردم حاصل زحمت من چند روز زندگی است که نصیبم شده و عاقبتم پرپر شدن است.
بلبل : خطای مرا ببخشید
گل: نیازی به عذرخواهی نیست… اما فراموش نکن گاهی برخی اشتباهات بخشیده نمیشوند فرصت دوست داشتن کوتاه است..
جوابی دیگر:
بلبل به گل میگوید که هر موجودی با دیگری فرق دارد گل با تعجب پرسید چه فرقی؟
بلبل جواب داد من برای تأمین آذوقه باید بگردم و از جایی به جای دیگر بروم ولی تو در جای خود ایستاده ای و غذایت از قبل در خاک بوده و احتیاجی نیست که زحمت بکشی و این انصاف نیست.
گل گفت: خدا بی هدف کاری را نمی کند حتما حکمی در این کار بوده.
من نیز از ایستادن در یک جا خسته شده ام و دوست دارم کمی اطراف را بگردم.
آن روز بلبل فهمید که خدا از هر آفریده اش هدفی داشته و هر کاری حکتمی در آن نهفته و نباید نا شکری کرد.
جوابی دیگر:
روزی در روزگاران قدیم در کوه ها و دشت ها یک گل لاله و یک بلبل رنگارنگی زیبایی در کار هم زندگی میکردند.
یکی از روزها بلبل به گل گفت:« خوش به حالت تو خیلی زیبا هستی!». گل گفت: « تو اشتباه میکنی! هر کسی یک زیبایی دارد. تو باید از نعمت خداوند تشکر کنی!» بلبل گفت: « تو راست میگویی. من اشتباه کردم از تو ممنونم که مرا متوجه اشتباهم کردی.».
جوابی دیگر:
یک روز بلبلی در هوا پرواز میزد که گل زیبایی را روی زمین دید ، بلبل رفت پیش گل رفت و از او پرسید اسم تو چیست گل گفت اسم من گل نرگس است بلبل گفت تو خیلی زیبا هستی گل گفت اشتباه نکن تو هم زیبا هستی این نعمت خداوند است بلبل از گل تشکر کرد و پروازش را ادامه داد.
جوابی دیگر:
بلبل که تازه از خواب بیدار شده بود نفس عمیقی کشید و نگاهش به گل افتاد که داشت گریه میکرد و گفت: چه شده ای گل ! او گفت : دوست من پژمرده شده و افتاده است بلبل که خیلی ناراحت شد گفت خودم درستش میکنم و رفت لب برکه دهانش را پر از آب کرد و برگشت به کنار گل و با احتیاط آب را روی دوست پژمرده اش پاشید. گل، آرام آرام شاداب تر شد و سرش را بلند کرد. بلبل خسته اما خوشحال بود.
،
صفحه اصلی
دانلود برنامه
گزارش مشکل
درباره ما
کارگاه نویسندگی صفحه ۸۶ نگارش ششم با جواب
🔷۱- حکایت محبت را در یک بند خلاصه کنید.
جواب:
روزی دو دوست در راهی با هم بحث کردند دوست اول بر دوست دوم سیلی زد و دوست اول روی ساحل نوشت امروز بهترین دوستم به من سیلی زد بعد از مدتی دوست سیلی خورده در رودخانه افتاد و همان دوست نجاتش داد. او این بار جمله «امروز بهترین دوستم جان مرا نجات داد» را روی صخره ای نوشت. وقتی دوستش علت را جویا شد به او گفت : وقتی از تو رنجیدم، روی شن های بیابان نوشتم تا پاک شود، اما محبت تو را روی سنگ نوشتم تا از یادم نرود.
جوابی دیگر:
دو دوست در بیابان دچار اختلاف شدند. یکی به صورت دیگری سیلی زد. فرد سیلی خورده آزرده شد و روی شن ها نوشت امروز بهترین دوستم به من سیلی زد و سپس به راه خود ادامه دادند فرد سیلی خورده به درون برکه افتاد و دوستش نجاتش داد داستان این نجات را بر روی سنگ نوشت فردی که سیلی زده بود تعجب کرد و گفت چرا این دو واکنش متفاوت را انجام دادیم دوست داشت جواب داد خوبی ها را باید بر روی سنگ نوشت تا همیشه بماند.
جوابی دیگر:
در بیابان سوزان، دو دوست درگیر شدند. یکی از آنها دیگر را سیلی زد. دوست آسیب دیده، “امروز بهترین دوستم چهرهام را سیلی زد” را روی شن های روان نوشت.
بعد از مدتی، آن دوست در رودخانه افتاد و غرق شد. دوست دیگر او را نجات داد. دوست نجات یافته این بار “امروز بهترین دوستم جان مرا نجات داد” را بر صخره ای سخت نوشت.
دوستش پرسید: “چرا؟”
او پاسخ داد: “وقتی از تو عصبانی بودم، حرفم را روی شن نوشتم تا باد محو کند، اما مهربانی تو را بر سنگ حک کردم تا فراموش نشود.”
🔷۲- خلاصه ی آخرین داستانی را که خواندهاید، بنویسید.
جواب:
روزی مردی خواب عجیبی دید خواب دید با فرشته هاست و به کار های آن ها نگاه میکند. هنگام ورود دسته بزرگی از فرشتگان را دید که مشغول کاری هستند؛ تند تند نامه های که توسط پیک ها از زمین میرسند را باز کرده و داخل جعبه ای میگذارند مرد از فرشتهای پرسید شما چه کاری انجام میدهید؟ فرشته پاسخ داد اینجا بخش دریافت است اینجا ما تقاضا و دعا های مردم که از خدا دارند را تحویل میگیریم مرد کمی جلو تر رفت و عده ای از فرشتگان را دید که کاغذ های را داخل پاکت گذاشته و از طریق پیکی به زمین میفرستن مرد پرسید شما چکار میکنید فرشتهای پاسخ داد اینجا بخش ارسال است، ما دعاها و درخواستهای مردم را به خدا میرسانیم.
جوابی دیگر:
روزی روزگاری کشاورزی برای بریدن درخت کاج و تکه تکه کردن آن به چمنزاری رفت. درخت وقتی دید بدنش در حال سوختن است گریه کرد. آتش خندید و به درخت گفت ای درخت بدبخت چرا گریه میکنی؟ این حق من نیست که شما را بسوزانم، اما باید بدانید که برای رشد خودتان نیاز به تغییر و تجدید حیات دارید و این فرایند سوختن و دوباره شدن بخشی از چرخه زندگی طبیعت است.
جوابی دیگر:
دو برادر بودند که یکی به پادشاه خدمت میکرد و دیگری از راه کار با دستانش پول به دست می آورد. روزی برادری که نزد شاه کار میکرد آمد و به برادرش گفت: چرا با خدمت به شاه درآمد آسانی به دست نمی آوری؟ برادرش گفت: تو چرا کاری انجام نمیدهی تا از خوار شدن پیش پادشاه نجات پیدا کنی؟ به قول عاقلان: کار کردن و به زور بازو پول در آوردن بهتر از این است که کمر بند طلایی به کمر ببندی و به شاه خدمت کنی. اما باید بدانید که انتخاب هر یک از راه ها به شرایط زندگی شما بستگی دارد.
جوابی دیگر:
روزی روزگاری مردم به جای خداپرستی ، بت می پرستیدند. یک روز خدا پیامبری را فرستاد تا مردم را به خداپرستی دعوت کند، اما قوم ثمود این دعوت را قبول نکرد و شرط گذاشتند که اگر از دل کوه شتری بیرون بیاید، آنها بت پرستی را کنار خواهند گذاشت. حضرت صالح از خدا خواست که آرزوی مردم را بپذیرد و این آرزو برآورده شد و از لابهلای کوه شتری ماده بیرون آمد. به همین خاطر مردم بت ها را با پتک شکستند و بت پرستی را کنار گذاشتند.
اما کافران قوم ثمود که هنوز بت پرست بودند، نصف شب جلسه ای گذاشتند و بدجنسترین فرد را انتخاب کردند و شبانه به شتر حمله کردند و او را کشتند. روز بعد زلزله ای بپا شد و همه کافران از بین رفتند. اما حضرت صالح و مردم خداپرست که بت پرستی را کنار گذاشته بودند، نجات یافتند و زندگی جدیدی را آغاز کردند.
جوابی دیگر:
روزی بود و روزگاری. دهقان برای قطع درخت کاج به سوی چمن زار حرکت کرد و درخت را برید و تکه تکه کرد. درخت وقتی تن خود را درحال سوختن در آتش دید، گریست. آتش با خنده به درخت گفت: ای درخت چرا گریه می کنی حق تو همین است بخاطر اینکه تو محصول ندادیب) یک بند بنویسید و واژه های «اگر، ولی، امّا، و، زیرا، چون» را در آن به کار ببرید.
جواب:
یک برنامه ریزی خوب به موفقیت لازم است اما کافی نیست زیرا اگر دانش آموزی برنامه ریزی خوبی داشته باشد ولی به برنامه ریزی توجه نکند و بدان عمل نکند موفق نخواهد شد چون برنامهی خوب بدون اجرا کسی را سودی نمیبخشد.
جوابی دیگر:
اگر من زیبا بودم همه من را دوست داشتند. چون انسان ها افراد زیبا را دوست دارند و هم من که زشت هستم، زیرا انسان ها ما را از روی ظاهر تشخیص میدهند. اما کار بسیار اشتباهی انجام میدهند ولی ما هر قیافه ای داریم باید خدا را شاکر باشیم.
جوابی دیگر:
امروز برف میآمد و من سرما خورده بودم. میخواستم به حیاط بروم، اما مادرم جلوی من را گرفت. اگرچه سرم درد میکرد و مریض بودم، در پنجره به برادر کوچکترم نگاه میکردم که داشت آدم برفی درست میکرد. چون او پسر فضولی بود، ولی من زرنگ نیستم که از دست مادرم فرار کنم و صبر کردم تا حالم خوب شود.
جوابی دیگر:
اگر این آدمها به جای آدم بودن کمی هم انسان بودند؛ دنیایمان زیباتر میشد، ولی حیف که این آدمها زیبایی را در ظاهر میبینند و باطن شناس نیستند و هیچوقت و هیچوقت باطن شناس نخواهند شد. اما من تغییری خواهم بود که میخواهم در دنیا به وجود بیاورم، چون که این تغییر برای من یک هدف است و من هیچوقت شکست را نخواهم پذیرفت زیرا که هدف هایم را میپرستم…!
جوابی دیگر:
اگر در دنیا دو پروردگار بود هیچ چیز سر جای خودش نبود چون یکی میگفت: روز باشد و دیگری میگفت شب باشد اما خدا را شکر در دنیا یک پروردگار است. زیرا دنیا را باید یک نفر مواظبت کند و او خدا است. ولی من نمیدانم که چطور بعضیها میگویند خدا وجود ندارد؟!
- از نقطه ی شروع، پنج تا پنج تا خانه ها را بشمارید و حروف به دست آمده را یادداشت کنید. وقتی به آخر شکل رسیدید، شمارش را از حرف آخر (و) شروع کنید و با حروف ردیف اوّل به همان ترتیب ( پنج تایی) ادامه دهید. با کنار هم قرار دادن حروف، یک جمله ی زیبا به دست میآید.
معرکه یادت نره!😉