بحر سر عاشقان جهان هستی
آن جهان را که مردم آن خواهند
معشوقه ی من داد مرا پیغامی
خون دل خوردند و لاله دمیدند
گریان به خانه ی مان شدم از دردجهان
باز او مرا بغل کرد و بوسید روی من
پیش او گفتم سر بده به دامانم
سر بنهاد روی دامانم
یار مرا دید ان معشوق زمینی
گفت که تو کجای زمینی
دیدم که نگارم رفت و دل از سینه بر کند
دیدم که یارم از دست رفت و من بی دل شدم
گفتم که بیا ز خاطرش گویم
گفتا به سلامت مباش از خاطرش رویی
این کامل ترشه