بادشدید به هم خوردن برگهای درختان سربه فلک کشیده ورقص قاصدکها که در هوا همچون سبک بال در هوا میچرخید و اینسو و ان سو میرفتم با صدای پدرم به خودم اومدم که دیدم دارد به طرفم می اید به سمت او رفتم ولی ناگهان پایم به سنگی برخورد که و من رو به ته جنگل روانه کرد صدای بلند پدرم را میشنیدم و لی قادر به پاسخگویی نبودم به این طرف و ان طرف نگاهی انداختم اطراف پرشده بود از برگهای خشک و چوبهای شکسته شده و اشغالهای که راهگذران بی فکر بعد از تفریح به جا میگذارند بود تمام نیروی خودم رو در پاهایم جمع کردم وبا یک حرکت خودم رو به سمت صخره کشیدم تا بتوانم طنابی که به ان اویزان بودرو بگیرم فکر کنم از دعاهای مادرم بود که توانستم خودم رو به طناب برسانم وقتی ان را گرفتم به سمت خودم کشیدم و دیدم صدای از بالا به گوش میرسد که محکم بگیر چشمهایم رو بستم به امید دیدن عزیزانم وقتی چشم باز کردم دیدم در اغوش مادرم هستم