خلیفه از بزرگان شهر بود و کنیز و خدمه های زیادی داتش روزی خلیفه به یکی از کنیز های خود بدهنی کرد کنیز فردی بسیار بی ادب بود و به هرکس که می رسید از بدی خلیفه میگفت به مردی دانا رسید مرد دانا به او گفت خلیفه مردی بزرگ و قدرتمند است و میتوانددتو را به خاک سیاه بنشاند اخر این زبان سرخ تو سرت را بر باد میدهد اما پسرک به سخن حکیم توجهی نکرد تا که یک روز یکی از افرادی که کنیز پیش او از بدی خلیفه گفته بود نزد خلیفه رفت و ماجرا را برای وی تعریف کرد خلیفه از این بابت بسیار عصبانی شد و فرمان داد تا کنیز را بیاوردند و حکم اعدام برای اون صادر کرد کنیز را اوردند او هرچه اصرار و التماس کرد فایده ای نداشت او از سخن خود پشیمان شده بود اما پشیمانی سودی نداشت
معرکه ندی نامردی🥹