یکی بود یکی نبود غیراز خدای مهربون کسی نبود
من اسمم تسا هستم امدم تاداستانم را برایتان تعریف کنم
من یک برادر کوچیک تر از خودم دارم به نام کریس
من وکریس چندسال پیش مادرمان رادر تصادف ازدست دادیم
فقط پدر راداشتیم
پدر هم صبح می رفت شب از سرکار میامد
ماهمیشه کبود احساس داشتیم
تااینکه پدرم برایمان یک پرنده خرید
همینطور ما شب ها
با پرندی که پدر خریده بود میخوابیدیم❤🌸