معرکه رو بزن 🤍خودم نوشتم 20گرفتم
روزی سعید در فکر هدیه گرفتن برای همسرش مریم بود که درحال اومدن به خانه یک انگشتر طلایی جلو پایش دید و ان را برداشت و دور و بر خودت را نگاه کرد و به سمت خانه رفت انگشتر را به مریم داد و چند ماه از این موضوع گذشت و سعید ورشکست شد و دیگر توان مالی نداشت و مریم که حال و روز سعید را دید گفت من فردا انگشتر را میفروشم و فردا شد و انگشتر را برد بازار که بفروشد در راه بازار یک دزد ان انگشتر را از مریم دزدید و مریم ناراحت به خانه برگشت و سعید ازش پرسیدم انگشتر را به چه قیمت فروختی؟؟؟
مریم گفت: به همان قیمت که شما خریده بودید:) ❤